۱/۳۱/۱۳۹۰

دنیای بعد از دفاع


خیلی خسته
از وقتی که دفاع کردم دیگه این ورها نیومدم
دلم هر از گاهی تنگ می شد اما فکر فیلترینگ حالم رو بد می کرد
فکر روشن کردن فیلتر شکن
حس قدرتنمایی و تحقیر

این روزها سر خودم رو گرم می کنم. پول درمیارم و سعی می کنم فکر کنم پول چیز خوبیه و هرچه بیشترش می تونه جای چیزهای دیگه رو پر کنه.

این روزها دارم فکر می کنم ازدواج نکردن یه کابوسه و وقتی همکارای مجردم رو می بینم به وحشت می افتم.

این روزها علی رو زیاد می بینم اما حتی به اندازه یک دهمش دوستش ندارم. علی می گه آدم ها نباید قبل از ازدواج به هم وابسته بشن و من فکر می کنم آیا می تونم با کسی ازدواج کنم به این امید که بعدا دوستش داشته باشم؟ علی ویژگی های خوب زیادی داره. شاید بسیار بیشتر از اون چیزی که نرماله اما این ها هیچ کدوم برای من جذابیتی ایجاد نکرده.
گاهی روزهای زندگی رو شکار می کردم. این روزها منتظرم ببینم چه چیزی توی این روزهای زندگی می تونه منو شکار کنه.
این روزها خیلی خسته ام. بدنم خسته است و ذهنم داره ریکاور می شه.
دنبال لذت می گردم
دنبال سرپناه.
دنبال هم کلام.
خسته ام. دلم برای نشستن روی زمین تنگ شده. فقط همین.