۲/۳۱/۱۳۹۰

علی و تمام دنیای من

قلب یخی؟
خیلی وقته که دیگه نمی نویسم. شاید وقت ندارم. شاید هم ترجیح می دم توی یه زندگی شلوغ پلوغ گم شم و از این همه فعالیت هایی که ذهنم رو درگیر نمی کنند، لذت ببرم:
کاری که مثل تفریح می مونه.
زبان خوندنی که همیشه سخت بوده اما این بار چون بهانه ای برای گذروندن ساعات نفس گیر بیکاریه، بسیار مفرحه.
و علی.
علی چون حکم پرکننده ساعات تفریحم رو داره. از کنار علی بودن لذت می برم چون دو نفری توی پارک و کافی شاپ و رستوران و خیابون راه می ریم و این دو نفری بودن از نگاه شخص سوم برام لذت بخشه. می فهمی؟ فقط این که من هم یه نفر رو دارم، کفایت می کنه.
علی هیچ وقت شبیه علیرضا نبود. مدت خیلی کمی رو با علیرضا بودم اما به اندازه سال ها دوستش داشتم. ترس از دست دادن علیرضا برام تبدیل به کابوس های هر روز شده بود اما هر بار که با خودم فکر می کنم اگر علی یه روز بره، فقط احساس می کنم فرآیند توضیح دادن این واقعه به اطرافیان و اقوام و دوستانم هست که برام سخته.
نمی دونم دوست داشتن چقدر غریزیه و چقدر هوشیارانه. گاهی فکر می کنم مدل هایی از مرد ها هستند که برای من بی اندازه جذاب هستند. فقط به دلیل قد، هیکل، حالت مو یا طرز حرف زدن یا طرز نگاه کردن. اما علی هیچ کدوم از این ها نیست و رفتارها و ظاهرش برای من جذاب نیست. نمی دونم اگر علی رو مثل باقی مردها از دور می دیدم برام جذابیتی داشت یا نه؟
به هر حال من تصمیمم رو گرفتم. من از تنها بودن خسته ام و علی خیلی چیزهای خوبی داره که به طور منطقی یه مرد ایده آل برای منه. امیدوارم عشق و دوست داشتن به وجود بیاد. درست نمی دونم و نمی تونم حس کنم که اون نسبت به من چه احساسی داره، اما من به صبر شهرت دارم. فکر می کنم اون تجربه کمی داره و هنوز نمی تونه احساسات من رو نسبت به خودش تحریک کنه، من هم تا به حال سعی نکردم این کار رو بکنم اما انگار این طور که معلومه اون توی دوست داشتن جلوتر از منه.
من بعد از رفتن علیرضا ازش متنفر نبودم و هنوز هم نیستم و تا مدت ها هم دوستش داشتم اما انگار قلبم یه جورایی یخی شده. دیگه حاضر نیست به سادگی کسی رو داخل خودش جا بده.
این وسط بین قلبم و علی گیر کردم.
تو می دونی که چرا من علی رو به همین راحتی انتخاب کردم فقط ازت می خوام که انتخاب درستی کرده باشم.

۱/۳۱/۱۳۹۰

دنیای بعد از دفاع


خیلی خسته
از وقتی که دفاع کردم دیگه این ورها نیومدم
دلم هر از گاهی تنگ می شد اما فکر فیلترینگ حالم رو بد می کرد
فکر روشن کردن فیلتر شکن
حس قدرتنمایی و تحقیر

این روزها سر خودم رو گرم می کنم. پول درمیارم و سعی می کنم فکر کنم پول چیز خوبیه و هرچه بیشترش می تونه جای چیزهای دیگه رو پر کنه.

این روزها دارم فکر می کنم ازدواج نکردن یه کابوسه و وقتی همکارای مجردم رو می بینم به وحشت می افتم.

این روزها علی رو زیاد می بینم اما حتی به اندازه یک دهمش دوستش ندارم. علی می گه آدم ها نباید قبل از ازدواج به هم وابسته بشن و من فکر می کنم آیا می تونم با کسی ازدواج کنم به این امید که بعدا دوستش داشته باشم؟ علی ویژگی های خوب زیادی داره. شاید بسیار بیشتر از اون چیزی که نرماله اما این ها هیچ کدوم برای من جذابیتی ایجاد نکرده.
گاهی روزهای زندگی رو شکار می کردم. این روزها منتظرم ببینم چه چیزی توی این روزهای زندگی می تونه منو شکار کنه.
این روزها خیلی خسته ام. بدنم خسته است و ذهنم داره ریکاور می شه.
دنبال لذت می گردم
دنبال سرپناه.
دنبال هم کلام.
خسته ام. دلم برای نشستن روی زمین تنگ شده. فقط همین.

۱۱/۲۰/۱۳۸۹

یک هفته

یک هفته تا دفاعم مونده.
دو هفته است سرکار نمی رم
دویست صفحه تز نوشتم اما هیچ احساس خاصی نسبت به خوب یا بد بودنش ندارم
اگر بخوام کار خودم رو ارزیابی کنم هنوز عقربه ی کیفیت کارم از 0 تا 100 می ره و برمی گرده و ایده ای ندارم که آخرش چی می شه
بزرگ ترین نگرانیم از دفاع کردن ضایع شدن پیش خانواده و دوستا و هم دانشگاهی هامه یعنی نگرانی دیگه ای ندارم همون نگرانی ای که در دوران مدرسه از امتحان شفاهی داشتم

دلم برای دنیای علم تنگ می شه اما نه برای دنیای دانشگاه مطمئنم که به دکترا حتی فکر هم نمی کنم و از این تصمیمم خیلی هم خوشحالم

استرسم کم شده و این خوب نیست چون دارم شل می شم و شل شدنم مقدمه ی افسردگی و خراب کردن هفته ی آخره
برام دعا کنید که این یه هفته به خیر بگذره و بتونم ازش خوب نتیجه بگیرم
به نتیجه اش نیاز دارم

فعلا

۱۱/۰۲/۱۳۸۹

یادتونه از فقر شدید شادی گفته بودم؟
داره کم کم اوضاع روحیم بحرانی می شه
همیشه همین طوره
وقتی تحت فشارم هیچ کاری نمی تونم بکنم.
یعنی قفل می کنم
حالا هم داره خیلی خیلی بد می شه
امروز اولین روزی بود که موقع رد شدن از خیابون آرزو داشتم یه ماشین بهم بزنه.
کسی چه می دونه؟
شاید فقط برای این که یه مدت هایبرنیت بشم
شاید هم برای یه چیز دیگه
کسی چه می دونه؟
یه چیزی هست به اسم فشار که خیلی خیلی زیاد شده
خیلی
می فهمی؟
خیلی
خیلی یعنی واقعا خیلی
یعنی من این قدر به هیچ کس چیزی نگفتم که دارم منفجر می شم.
این قدر همیشه درد رو توی خودم نگه داشتم که قیافه ام ترسناک شده.
هیچ وقت به خانواده ام چیزی نگفتم شاید از سر خودخواهی بود چون نگرانی شون برام آزاردهنده بود.
هنوز هم نمی گم
اما احساس می کنم که دیگه نمی کشم
می فهمم که دارین اینو می خونین و بهم فحش می دین.
اما این جا تنها چاه تنهایی های منه
واقعا نمی تونم اگه این جا هم ننویسم
امیدوارم روحیه ی کسی رو خراب نکرده باشم
فقط برام دعا کنید
بسیار
بسیار
بسیار

۱۰/۲۸/۱۳۸۹

نیستم

درگیر کارهای دفاع از تزم هستم. برام دعا کنید که استادم بسیار اذیت می کنه. کاش در مورد محتوای تز اذیت می کرد. بهتر بگم استادم نیرنگ می کنه. مجبور شدم با قواعد خودش باهاش وارد جنگ بشم و در واقع به جای تز مجبورم از خودم در مقابل استادم دفاع کنم!!!
زندگی سخته اگر بخوای پلید نباشی. توی این میدون جنگ من و استادم هم مجبورم به شدت دقت کنم که توی هر قدم پامو کجا می ذارم. بیشتر از تز، درگیر حاشیه اش هستم اما این قواعد بازی با استادمه.
گاهی فکر می کنم چقدر زیاد این جا انرژی می ذاریم برای چیزهای خیلی خیلی ساده!!
تا یه مدت نیستم . برام دعا کنید. امیدم به خداست نه استادم اما باید حتی در تعامل با آدم ها هم نهایت سعی ام رو بکنم.
دعا کنید مدت هاست خوشحال نیستم. اگر دفاع خوب پیش نره، و نتونم برای خودم شادی بخرم، حساب روحیه ام با کرام الکاتبینه.
واقعا در فقر شادی و لذت هستم نه فقط من! خیلی ها که می بینند و می فهمند و می دانند که اوضاع نابه سامان است.

۱۰/۱۱/۱۳۸۹

اوج فضاحت برای تقویت قدرت

تقریبا این روزها خیلی ها حرف از مراسم مهدییه و لجن پاشی های مستقیم امثال حاج منصوور اررضی می زنن. این که موسووی و کرروبی رو به نجااست تعبیر کرد و الباقی ماجرا.
اما این فقط یه مقدمه بود. من عادت دارم پشت هر کار حکوممت دنبال یه استراتژی و هدف بگردم، گاهی این هدف بچه گانه و مضحکه و گاهی سناریوهای بسیار تصنعی داره که از نظر من و تو، توهین به شعور کسیه که قراره با این سناریو سرش کلاه بذارن. اما گاهی می فهمم که این هر کدوم از این سناریوها برای گروه های مخاطب خاصی طراحی می شن. مثلا این مراسم مهدییه یا اون سه تا برنامه ی مزخرف بیسست و سی که در مورد بصییرت بود، برای درآوردن لج طبقه ی مخاطبان روشنفککر و تحصیل کرده و متمدن بود.
اما دلیل این آتیش ریختن ها و انگولک کردن رقیبی که خودشون می گن کفن شده و تو قبره رو نمی فهمیدم. تا امروز که یه چیزی توی ذهنم جرقه زد که شاید دلیل خوبی باشه:
از نظر من احممدی نژااد اوج فضاحته. هم از نظر اخلاق و دروغ گویی و دریدگی و بی حیایی بی انتها و هم از نظر رفتار و عملکرد وحشیانه و ظالمانه و جاهلانه و مستبددانه. همین مورد آخری یعنی متتکی بیچاره رو یادتون می آد؟ چطور وقیحانه تکذیب متتکی رو تکذیب کرد و گفت از قول ایشون اشتباه برداشت شده. یادتون هست که بعدش متتکی چطور آتیش گرفت و روی حرفش موند؟ این یعنی چی؟
یعنی من هر دروغی رو با هر میزان از شاخ دار بودن می گم، فقط می خوام ببینم کیه که جلوم وایسه؟
این یعنی نمایش قدرت. نمایش قدرت یعنی مراسم مهدییه. یعنی برنامه های اخیر بیسست و سی. یعنی دریدگی امثال کییهان برای چیدن قطعه ی آخر این پازل که:
سراان فتنه = موسووی و کررووبی
و برای نام گذاشتن روی موجودیت هایی که تا به حال با صفاتی مثل فریب خورردگان، وابستگان به غررب، سراان فتنه، خواارج، طلححه و زبییر و غیره توصیف می شدند.
ادبیاتی که منحصر به خاامننه ای بود برای حرف زدن در لفافه، نیاز به کسانی داشت برای تعبیر این تمثیل ها. برای instansiation.
اما هنوز جواب این سوال مونده که اوج فضاحت برای چی؟ قدرت نمایی برای کی؟ شاید اگر امثال خاممنه ای در هر سخنرانی اش یاد فتتنه رو زنده نمی کرد، اصلا دیگه از جننبش سبز چیزی نمونده بود و کسی یادش نمی موند. اما هر بار به هر بهانه ای و به هر سال گرد و ماه گردی انگار لازم بود که برادر بزرگ  یادی از فتتتنه ی 88 بکنه!
چرا؟؟؟؟
چرا سری که درد نمی کنه رو دستمال می بنده؟
یه مثال کوچیک می زنیم :
به مسابقات وزنه برداری فکر کنید. هر وزنه بردار می تونه انتخاب کنه که چند کیلو وزنه رو بزنه. معمولا وزنه ای رو انتخاب می کنه که نه خیلی سنگینه و نه خیلی سبک. وزنه بردار می خواد قدرتشو نشون بده. برای همین تمایل به انتخاب وزنه ای داره که تا حد امکان سنگین تر باشه. پس وزنه ی سنگین تر، مبارزه طلبی بزرگ تریه. قدرت بیشتری می طلبه و در عوض قدرت نمایی سنگین تری هم داره.
حالا باید قضیه خیلی واضح تر شده باشه: شما تشنه ی قدرت نمایی هستی. رقیب تو مثل یه وزنه می مونه که باید بزنیش. سعی می کنی رقیبت پر قدرت تر باشه. پس آتیشش رو زیاد تر می کنی. هر قدر رقیب قدرتر، شکست دادنش حماسی تر!
احممدی نژااد از نظر من اوج فضاحته. اوج فضاحت یعنی اوج توهین به شعور ملت. یعنی اوج مبارزه طلبی و جری کردن مرردم برای این که ببینی چقدر تو چنته داره. برای این که ببینی اوج خشم مرددم چی کار می تونه بکنه؟ برای این که همه ی ارزش ها و اصول این مللت رو هدف بگیری بعد ببینی آیا صدای اعترااضی بلند می شه؟ اگرآره، این صدا چقدر قدرت داره؟ آیا می تونم در هم بکوبمش؟
و تاریخ نشون داده که جواب این سوال با عرض شرمندگی همیشه "نه" نبوده.
دیککتااتور می خواد پایه های خودش رو تثبیت کنه. این تثبیت قدرت یعنی این که :اوج فضاحت با عزت از نعش این مرددم عبور کنه. یعنی اگر این چهار سال تمام شد و احممدی نژااد با عزت و افتخار جاش رو به عامل بعدی بدهد، دیککتااتور اوج فضاحت رو پشت سر گذاشته و از این به بعد راهش سرپایینی خواهد بود.
بعد از اون آماده باشید برای یک دوره ی دیککتااتوری طولانی!!!

۱۰/۰۱/۱۳۸۹

ما رو چراغ برق گرفت

هفته ی پیش بود که مثل همیشه رفتم تو صفحه ی اصلی پرشیین بلااگ و وارد حساب کاربریم شدم که چشمم افتاد به این پیام که: "شما در حال حاضر هیچ وبلاگی ندارید برای ساختن وبلاگ جدید این جا رو کلیک کنید"
در این جور مواقع که بدیهی ترین مسائل دنیا، خودشون مسئله دار می شن، آدم بلافاصله به این فکر می کنه که : "من کی ام؟ تو کی هستی؟ این جا کجاست؟"
بعد برای این که منگی از سرم بپره آدرس مستقیم وبلاگم رو وارد کردم و با این پیغام کذایی مواجه شدم که شما هم دیدید:
" دسترسی به وبلااگ مورد نظر طبق دستور مقااماات قضااییی یا عدم رعایت قوانین ساایت امکاان پذیر نیست."
این ها رو تعریف کردم که ببینید فییللترررشدن هیچ فرآیند خاصی نداره. به همین راحتی و به همین خوشمزگی. نه اعلام جررمی، نه اتهاامی، نه جایی برای شکاایت. تازه باید خیلی هم خوشحال باشی که فقط وبلااگتو بستن و خودت سرجاتی.
البته این جانب به دلیل بدشانسی های مشابه پیشین تا حدودی هم گاوی بودم پیشانی سفید لذا تا چند دقیقه فقط دست و پایمان می لرزید و منتظر بودیم که دوباره زنگ در خونه رو بزنن. حتی تا چند روز صبح ها ساعت شیش از خواب می پریدیم تا ببینیم مادر گرمی مان دوباره با اون قیافه ی نگرانش که فقط همون یک بار این طوری دیده شده بود، بالای سرمان ایستاده یا نه.
که البته اتفاقی نیافتاد و ما هم به فال نیک گرفتیم که هنوز نفسی می آد و می ره و ما سر جای خودمون هستیم اگرچه وبلاگمون دیگه نیست. از همه بدتر این که سابق پرشیین بلااگ خودش مستقیما وارد عمل نمی شد و این کار رو نمی کرد اما انگار جدیدا این طوریا شده. بدیش به اینه که شما دیگه بک آپ وبلاگتون رو ندارید. اگرچه 90 درصدش رو از گوگل به سادگی در آوردم. کافی بود با Advance Search گوگل فقط روی دامین وبلاگم سرچ کنم و بعد هم توی نتایج جستجو، چون خود صفحات رو پرشیین بلااگ حذف کرده بود، صفحات کش شده توسط گوگل رو باز کردم. چون پرشیین بلااگ آرشیو ماهانه داره، به راحتی مطالب هر ماه رو جداگانه در آوردم و الان با توجه به این که لیست مطالب وبلاگ رو هم داشتم، تونستم اون 90 درصدی که می خواستم رو دربیارم. اون ده درصدی که گوگل کش نکرده بود رو هم بی خیال شدم.
نمردیم و دیدیم که یه نفر هم پیدا شد و وبلاگ ما به نظرش این قدر تاثیر گذار اومد. حتی اگه اون یه نفر مامور فیللتترینگ باشه!
یه جورایی بد هم نشد که یه نفر کارنامه ی ما رو پاک کرد. راستش یکی دو دفه که از شرکت آپ کرده بودم، بعدا به شدت پشیمون شدم. چون رییس مستقیم من گاهی ترافیک شبکه رو باز می کنه و هیچ بعید نیست که روی من که تازه اومده بودم یه کم ترافیک رو بازتر کنه!! اگرچه بچه نیست و راحت می تونه تاریخچه رو دربیاره! آخه این گوگل عین ضبط صوت الهی می مونه تمام سوابق آدم رو کش می کنه!
دلیلم برای انتخاب پرشیین بلااگ، کم سوترین نور برای کمک به وطنم بود. برای این که پول این تبلیغات تو جیب هم وطنم بره. برای این که پرشین بلااگ آمار بده که این قدر میلیون وبلاگ نویس داریم که اینقدر میلیونشون تو پرشیین بلااگ می نویسن. برای این که اگه یه روز گوگل گوگولی درشو واسه ایرانیا تخته کرد، یه دفعه در مملکت تخته نشه. و برای هزار دلیل دیگه.
اما از وقتی که مثل بلااگففا داره نامردی می کنه و خودش آچار دستش گرفته و پیچ ها رو شل وسفت می کنه، چاره ای برام نذاشته. آخه این نامردیش به این قیمت تمام می شه که یهو تمام نوشته های قبلی تون می پره. بالاخره گوگول هم که همه چیز رو کش نمی کنه که! تازه کلی draft تو پرشیین بلااگ داشتم که اون ها رو به کلی از دست دادم. آخه با عرض شرمندگی خیلی از نوشته هام رو حتی برای شما هم منتشر نمی کردم اما چون نمی خواستم روی سیستم خودم باشن، توی پرشیین بلااگ draft شون می کردم.
بگذریم.
درد زیاد هست و فریاد کردن هر درد کوچکی جایز نیست. گاه باید سکوت کرد یا صدای فریاد دردمندان دیگری بود که دردشان صد برابر استخوان شکن تر است.
تاریخچه ی اون وبلاگ رو دیگه این جا نمی ذارم. دوست دارم خودم هم یه نفس تازه بکشم و از اون تاریخچه جدا بشم. تا اطلاع ثانوی هم در این تبعید گاه بی نام به سر می بریم تا ببینیم چه می شود در آینده.
یا حق
پ.ن. : از دوست خوبم که کمکم کرد تا مجددا یه وبلاگ راه بیاندازم بسیار ممنونم. دیگه داشتم از حرف نزدن خفه می شدم!!