قلب یخی؟
خیلی وقته که دیگه نمی نویسم. شاید وقت ندارم. شاید هم ترجیح می دم توی یه زندگی شلوغ پلوغ گم شم و از این همه فعالیت هایی که ذهنم رو درگیر نمی کنند، لذت ببرم:
کاری که مثل تفریح می مونه.
زبان خوندنی که همیشه سخت بوده اما این بار چون بهانه ای برای گذروندن ساعات نفس گیر بیکاریه، بسیار مفرحه.
و علی.
علی چون حکم پرکننده ساعات تفریحم رو داره. از کنار علی بودن لذت می برم چون دو نفری توی پارک و کافی شاپ و رستوران و خیابون راه می ریم و این دو نفری بودن از نگاه شخص سوم برام لذت بخشه. می فهمی؟ فقط این که من هم یه نفر رو دارم، کفایت می کنه.
علی هیچ وقت شبیه علیرضا نبود. مدت خیلی کمی رو با علیرضا بودم اما به اندازه سال ها دوستش داشتم. ترس از دست دادن علیرضا برام تبدیل به کابوس های هر روز شده بود اما هر بار که با خودم فکر می کنم اگر علی یه روز بره، فقط احساس می کنم فرآیند توضیح دادن این واقعه به اطرافیان و اقوام و دوستانم هست که برام سخته.
نمی دونم دوست داشتن چقدر غریزیه و چقدر هوشیارانه. گاهی فکر می کنم مدل هایی از مرد ها هستند که برای من بی اندازه جذاب هستند. فقط به دلیل قد، هیکل، حالت مو یا طرز حرف زدن یا طرز نگاه کردن. اما علی هیچ کدوم از این ها نیست و رفتارها و ظاهرش برای من جذاب نیست. نمی دونم اگر علی رو مثل باقی مردها از دور می دیدم برام جذابیتی داشت یا نه؟
به هر حال من تصمیمم رو گرفتم. من از تنها بودن خسته ام و علی خیلی چیزهای خوبی داره که به طور منطقی یه مرد ایده آل برای منه. امیدوارم عشق و دوست داشتن به وجود بیاد. درست نمی دونم و نمی تونم حس کنم که اون نسبت به من چه احساسی داره، اما من به صبر شهرت دارم. فکر می کنم اون تجربه کمی داره و هنوز نمی تونه احساسات من رو نسبت به خودش تحریک کنه، من هم تا به حال سعی نکردم این کار رو بکنم اما انگار این طور که معلومه اون توی دوست داشتن جلوتر از منه.
من بعد از رفتن علیرضا ازش متنفر نبودم و هنوز هم نیستم و تا مدت ها هم دوستش داشتم اما انگار قلبم یه جورایی یخی شده. دیگه حاضر نیست به سادگی کسی رو داخل خودش جا بده.
این وسط بین قلبم و علی گیر کردم.
تو می دونی که چرا من علی رو به همین راحتی انتخاب کردم فقط ازت می خوام که انتخاب درستی کرده باشم.